بازگشت همه به سوی اوست
این روزها که همه در انتظار اربعین سالار شهیدان هستیم و در ماتم شهادت آن امام همام عزاداریم خانواده خرسندی در از دست دادن مادری مهربان ماتمی دیگر دارد .
دیروز صبح حاجیه خانم سیّده بیگم هاشمی همسر حاج نادعلی خرسندی که مدتی در بستر بیماری به سر میبرد به دیار باقی شتافت .
خدایش بیامرزد و مورد رحمت واسعه قراردهد .
حاجیه سیده بتول (بیگم) هاشمی آخرین بازمانده از چهار دختران سید محمد هاشمی بود . پدر وی سید محمد در جوانی به غیاثکلا مهاجرت نمود و طی ازدواج با تنها دختر رمضان سوادکوهی (گلنساء) ، داماد شعبانیهای کاسهگرمحله شد .

از راست مرحومه سیده بیگم هاشمی - مرحومه شوکت فرجپور - مرحومه سیده آسیه هاشمی
چون سیدمحمّدهاشمی دارای پسر نبود لذا قسمت نشد تا غیاثکلا برخوردار از نسلی بنام هاشمی باشد و اکنون با فوت آخرین بازمانده دختری سیدمحمّد ، دیگر نامی از هاشمی در شناسنامهی اهالی ثبت نخواهد بود .
دو تن از خواهران مرحومهی تازه گذشته بنامهای سیده شیرین و سیده آسیه که در غیاثکلا میزیستهاند طی سالهای گذشته به دیار باقی شتافته ، و خواهر دیگرش سیده زهرا که در نودک اقامت داشت نیز سالهاست که در قید حیات نمیباشد .
مرحومه سیده بتول (بیگم) هاشمی در سال 1316 شمسی بدنیا آمد و در سال 1331 همسر حاج نادعلی خرسندی شد و از او دارای فرزندانی است که امروز در کنار پدر ، سوگوار غم از دست دادن مادر خویش میباشند .
اینجانب به سهم خویش ، این ضایعه را به همسر و فرزندان و خواهرزادگان و دامادهای آن مرحومه ، خصوصاً به دکتر ابوذر خرسندی و حجت الاسلام شیخ جواد غلامی و حاج سید اسماعیل سخایی ، تسلیت عرض نموده و از خداوند رحمان ، رحمت و غفران برای مرحومه مسئلت مینمایم .
تابستان سال 1355 در زمین کاله غیاثکلا مشغول بازی فوتبال بودیم که یکی از بازیکنان ( اصغر جال ) از همان شروع بازی به بازیکنان هشدار داد که زیاد سرو صدا نکنند چون یکی از دوستان همبازیشان بنام محمود پس از چندماه بستری بودن در بیمارستان تهران ، بتازگی به خانه مراجعت کرده بود و اصلاً حالش مساعد نبود و از طرفی خانوادهاش هم دل و دماغ سروصدا را نداشتند . از آنجایی که محمود قبلاً همبازی ما بود اگر احساس میکرد که ما در حال بازی هستیم و او محروم از بازی است ، دلش میگرفت . بهمین جهت برای رعایت حالش آنروز را بسیار آرام و ساکت به فوتبال پرداختیم . هنوز ساعتی از بازی ما نگذشته بود که ناگهان صدای شیون و ناله و آه و فغان از خانه ی صالح عمو بگوش رسید .
خانه صالح عمو در نزدیکی کاله واقع بود و سر و صدای آنجا بطور کامل شنیده میشد ، به محض شنیدن شیون سریع بازی را رها کردیم و به سمت خانه صالح عمو دویدیم . صالح عمو کنار ستون چوبی پلهها (سکو سر ) در حال مویه و زاری با صدای بلند میخواند :
( طاق بئیه مه جفت ریکا ، ببا بمیره - محمود ره بورده خدا ، ببا بمیره )
با شنیدن این شعر برای ما یقین حاصل شد که محمود فوت کرده است و از آن روز تا یکهفته دیگر به کاله برای فوتبال نرفتیم .
صالح ابراهیمی ، نزد تمامی غیاثکلا عمو خطاب میشود . درحالیکه او و خانوادهاش (مرکب از شش نفر) در غیاثکلا کاملاً تنها بوده و هیچگونه فامیل و وابستهای نداشته و ندارند . زیرا صالح عمو ، در سن 30 سالگی از اسپاهیکلا به غیاثکلا مهاجرت نموده بود و با اینکه دارای زمین زراعی و سرمایه ای نبود ، نزد مردم صمیمی و غریبنواز غیاثکلا ماندگار شد و با کار کردن در خانه و روی زمینهای اهالی این روستا امرار معاش میکرد . هرچند صالح ابراهیمی هیچگاه در زندگی حتی از رفاه و تمکّن حداقلی برخوردار نبود ولیکن از زندگی در غیاثکلا و توجهی که اهالی نسبت به او داشتند خوشنود و راضی بود .
صالح عمو دارای دو پسر بود . پسر بزرگ او داوود نام داشت و محمود پسر دوم صالح 4 سال کوچکتر از داود بود که در سن 15 سالگی در گذشت . یکی از دخترانش گلبهار خانم ساکن غیاثکلا همسر حاج علی خاکی میباشد . و سایر دخترانش در خارج از غیاثکلا ازدواج نمودند .
صالح عمو سالها با همسرش ( شهربانو نعمتی ) به تنهایی زیست و از سال 1388 بعد از فوت همسرش که تنهاتر شده است ، فقط دخترش گلبهار که ساکن غیاثکلا میباشد از او مراقبت مینماید .
داوود پسر بزرگ صالح پس از ازدواج با دختری از درزیکلا ، بدلیل عدم اشتغال در غیاثکلا ، به روستای درزیکلا مهاجرت کرد و طی سی سالی که در آنجا به کشاورزی و رانندگی مزدا وانت اشتغال داشته ، همواره دلش با غیاثکلا بود و با اینکه غیاثکلا وطن او محسوب نمیشد ولی با تعصب و علاقه خاصی از غیاثکلا یاد میکرد .
داوود ابراهیمی که پس از فوت برادرش محمود ، طی 35 سال تاکنون ، تنها یادگار (طاق پسر ) پدر بود ، دو روز است که پدر بیکس و تنهای خود را تنهاتر از قبل نمود و او را در فراق جانسوز خویش بیپسر گذاشت و به نزد محمود و مادرش شتافت .
داوود از اواخر سال قبل به بیماری قلبی دچار شد و پس از معالجات مستمر نهایتاً دریچهی قلب خود را بدست جراحان سپرد . ولیکن گویا عارضههای آن بیماری دست از سرش برنداشت و چند روز قبل ، بهنگام کار در زمین به سر درد شدید دچار میشود و وقتی به پزشک مراجعه مینماید فشارش روی 18 بود که همزمان با تزریق آمپول برای پائین آوردن فشار ، بر اثر خونریزی داخل مغز دچار سکته مغزی شده و در سن 54 سالگی دار فانی را وداع گفته و پیکرش در آرامگاه روستای درزیکلا به خاک سپرده میشود .
داوود با بجای گذاشتن 2 دختر و 3 پسر از خویش ، تداوم نسل صالح ابراهیمی را تضمین مینماید. خدایش مورد رحمت واسعه قرار دهد و صبر جمیل و اجری جزیل بر بازماندگانش عطا نماید .
من به سهم خویش درگذشت این مرحوم مغفور را به پدر داغدار و تمامی افراد خانوادهاش و همچنین به وابستگان سببی آن مرحوم از اهل غیاثکلا ، تسلیت عرض مینمایم .
گویا دنیا غریب تر از آنست که ما را شناختی نسبت به آن باشد . امروز در حال بررسی کامنتهای وبلاگ بودم که با کامنت خصوصی آقای حنظله رمضانی مواجه شدم . همینکه نظر را خواندم سرم داغ شد . برایم قابل باور نبود که در دهمین روز فوت کربلایی مصیب ، یکی دیگر از اهالی نجیب و ساکت غیاثکلا چشمان مشتاق اهالی و فرزندان و بستگان را از دیدن خویش محروم سازد و در این ماه خاص از سر سفره ضیافت الهی برخاسته و به سراپردهی کرامت و رحمت حقتعالی رهسپار شود .
و غریبتر از دنیا ، ما اهالی دنیا هستیم که در عصر سرعت ارتباطات ، خبر فوت مرحوم حاج حسین سیفی را با تآخیر بیش از یکروز میشنویم .

مقارن بودن درگذشت این دو راحل رمضان ، مرا به یاد قرابت سببی آنها انداخت . زیرا مرحوم حاج حسین سیفی عموی همسر مرحوم کربلایی مصیب حسینی بود .
مرحوم حاج حسین سیفی ، بزرگ خاندان سیفی با سنی بیش از نود سال ، آخرین فرزند پدرش سیفاله محسوب میشد . برادرانش غلام و عبداله و خواهرانش زینب و ربابه سالها پیش سر به تیره تراب نهادهاند.
وی یکساله بود که پدرش سیف اله و مادرش معصومه جهت رهایی از ظلم و فشار ارباب (بابا خان نوری) از بهیکلا (مجاور کمانگرکلای قدیم) به غیاثکلا مهاجرت نمودند تا در پناه دایی معصومه یعنی کربلاییحاج آقا به زندگی آرام و عاری از جور ارباب دست یابند .
نه ماه قبل وقتی در محضر این "کهنه سوار روزگار و مسنترین فرد این دیار" زانو زدم تا خاطراتی از گذشته و گذشتگان غیاثکلا برایم نقل کند . با هیجان خاصی از مهربانی و کرامت کربلایی حاج آقا خرقهپوش (پدر شیخ محمود) سخن میگفت و چنان در این شیفتگی ذوب شده بود که تمامی مجال این مصاحبه اختصاص به آن یافت و متاسفانه جمع آوری اطلاعات بیشتر میسر نگردید .
مرحوم حاج حسین سیفی ضمن اینکه آرام و ساکت بوده و چندان در اجتماع حضور نداشت ، لیکن در تمام امور خیریه و مراسم مذهبی و اجتماعی و سوگواریهای ائمه اطهار مشارکت فعالانه داشت .

درگذشت این عاشق اهلبیت خاصه سالار شهیدان را به اهالی غیاثکلا و بازماندگان و بستگان بویژه فرزندانش آقای طالب آزادوار و آقای حسن آزادوار تسلیت عرض نموده و حشر او را با همنامش جضرت سیدالشهدا مسئلت داریم .
عجب دنیای وانفسایی است و همه چیز آن ناگهانی و غیر مترقبه ، بطوریکه هیچ چیز آن قابل پیشبینی نیست
صبح روز جمعه هفتم رمضان (ششم مرداد) پس از خوردن سحری و خواندن نماز صبح و کمی استراحت ، هنگام خروج از غیاثکلا بمنظور فاتحهخوانی تودیعی ، در قبرستان نرگس حضور یافتم . ضمن قرائت فاتحه یاد 89 متوفای مدفون در آرامگاه از ذهنم گذشت ولی هرگز تصور اینکه بفاصله یک شبانه روز ، احدی بر این جمع اضافه شده و تعداد دفنشدگان آرامگاه نرگس به 90 افزایش یابد ، به ذهنم خطور نکرد .
دیروز ساعت 9 صبح به اراک رسیدم و یکسر به محل کار رفتم و وقتی ساعت 5 بعد از ظهر به منزل رسیدم (بدلیل بی خوابی شب قبلش که از ساعت یک نیمه شب ، پشت فرمان نشسته بودم) یکسره تا افطار خوابیدم و پس از افطار نیز بخاطر کم خوابی و خستگی مفرط به وبلاگ مراجعهای نداشتم تا از خبر فوت مرحوم کربلایی مصیب حسینی که در وبلاگ درج شده بود ، مطلع شوم .
امروز به محض اینکه از اداره به خانه برگشتم بدون هیچگونه تاخیری یکسر به سراغ وبلاگ آمدم و با دیدن خبر فوت سقای ابوالفضلی غیاثکلا (موسوم به سقانفار مصیب داقلی (و پدر شهیدعلی حسینی ، بی اختیار آه از نهادم برآمد و دشنام بر این دنیای دنی و روزگار غدار نثار نمودم .

چون وقتی مظلومیت و سکوت و آرامش و سریهزیری و بیآزاری مرحوم در ذهنم تداعی شد خیلی دلم سوخت و بیاد جمله معروف پیامبر در وصف ابوذر " او تنها زندگی میکند، تنها میمیرد و تنها محشور میشود" افتادم که الحق در مورد او نیز بسیار صدق مینمود .
مرحوم مصیب حسینی مشهور به مصیب داقلی (دای قلی - پسردایی) سقایی را از پدرش مشهدی یوسف حسینی ، به ارث برده بود . برادرش مشهدی رمضان بر عکس خودش بسیار بذلهگو و اهلبیان و سخنگو بود که متاسفانه عمرش چندان به دنیا دراز نبود تا میراث سقایی را از آن خویش نماید .
نظر به اینکه مشهدی یوسف و فرزندانش رمضان و مصیّب از سادات نبودند ، میتوان نام فامیل حسینی را برای آنها دلیلی برای نام جدشان که به ظن قوی حسین نام داشت بحساب آورد .
گفته شده است که مشهدی یوسف از اطراف بابل ابتدا به منقارپی مهاجرت نمود و آنگاه پس از ازدواج با ننهجان به غیاثکلا آمد و در غیاثکلا صاحب دو پسر بنام رمضان و مصیب گردید و چون دارای زمین زراعی مکفی نبود لذا روزانه با پای پیاده به امیرکلا میرفت و نان و خربزه و هندوانه نوبرانه جهت فروش به اهالی روستاها ( بطور خاص روستای غیاثکلا ) تهیه مینمود .
مشهدی یوسف بسیار مذهبی و خوش مشرب بود بطوریکه اغلب شبها ، شبنشینی اهالی محل در منزل وی برگزار میشد وی بسیار روحانیون را دوست میداشت و با دوتن از روحانیون امیرکلا رفت و آمد منزلی داشت .
پسرش رمضان از حیث خلقیات ، شبیه او بود و بسیار نزد اهالی خواستنی و مطلوب مینمود بطوریکه در سفر دسته جمعی روستائیان به مشهد وی را نیز همراه خویش به مشهد بردند و مشیت چنین تعلق یافت تا مشهدی رمضان با داشتن کودک صغیر بنام علیرضا ، در همان سفر دار فانی را وداع گوید .
مرحوم مصیب بر خلاف پدر بسیار آرام و تنها و منزوی بود . وی با کشاورزی در زمینهای زراعی اندکی که از پدر به او رسیده بود امرار معاش میکرد و با تنگدستی خویش میساخت و از فعالیتهای اجتماعی فقط و فقط به سقایی دهه محرم در سقانفار موسوم به نام خودش بسنده نموده بود .
وی دارای دو پسر بود که یکی از آنها در آبانماه 1365 در جبهه باختران به شهادت رسید . همسرش حاجیه آسیه سیفی نیز در مرداد سال 1385 وی را ترک گفته و به دیار باقی شتافت .
تنها مونس کربلایی مصیّب بعد از فوت همسر در این دنیا ، قبر شهیدش علی(مظاهر) و تنها پسر باقیمانده و سه دخترش بودند که هنوز دوسالی از به سامان رسانیدن آخرین آنها نگذشته بود که بمثابه زندگی آرام و ساکتش , با انتخاب مرگی آرام و بیصدا ، مظلومانه و تنها رهسپار عقبی گردید و در کنار شفیع شهیدش آرام گرفت . و بدینگونه برای همیشه غیاثکلا را از سقایت نجیبانهی خویش محروم ساخت .
کاش استشمام بوی رمضان برای همه یکسان بود
چند وقته میخوام مطلبی بنویسم اما اینکه با چه لحنی بنویسم ، رسمی بنویسم یا راحت و خودمانی ، داستان بنویسم یا خاطره نویسی کنم ...........
اصلا نمیدونم چرا اینجوری شدم ، بدجوری ماندهام . به باور من نوشتن در وبلاگ (آنچنان که بعضی خارج از گود نشستهها فکر میکنند) کارآسانی هم نیست .
آخه هروقت تصمیم میگیری بنویسی ، خیلی باید فکر کنی . فکر نه در مورد موضوع ، بلکه در مورد اینکه بعد از نوشتنت چه فکر میکنند ؟ مجبور میشوی بیشتر حرفهای دلت و شاید حتی مغز حرفهایت را قلم بگیری .
مدام وسواس پیدا میکنی ، اینی که داری مینویسی و برای ارسال آماده میکنی ، به کسی بر نمیخوره ؟ خاطر مبارک دوستی رو آزرده نمیکنه ؟ کی بدش میاد ؟ کی خوشش میاد ؟ خواننده چه برداشتی خواهد داشت ؟ و چه قضاوتی خواهد کرد ؟
طبیعی است وقتی برای نوشتن یک مطلب ، به حاشیههایش بیشتر از متن (بیش از اندازه) فکر کنی ومصلحتاندیشی زیادی داشته باشی ، دیگر حرفی برای گفتن نداری . به عبارتی دیگر آن حرف ، دیگر حرف دلت نیست ، پس به دل نمینشیند .
و خلاصه اگر حرفهای تودل ماندهی نویسندهای خیلی زیاد باشد ، دیگر نویسنده نیست و نوشتهاش نه به خودش و نه کس دیگری کمکی نخواهد کرد ...... ، بگذریم .
و اما اون مطلب اینه که :
چند سالی هست که ماه رمضان سلانه سلانه توی تابستان گذر میکنه ، درست مثل 35 سال پیش . اونموقع من مجرد بودم و محصل ، و الان شاغل و عیالوار .
اون موقع ، تابستون که مدارس تعطیل بود و هوای قم هم خیلی گرم میشد من بهمراه خانواده راهی غیاثکلا و بینمد میشدم و بدینترتیب توفیق این را میافتم تا از نزدیک نظاره گر کار طاقت فرسای کشاورزان برنج باشم . برداشت و درو برنج بمراتب سختتر از برداشت سایر غلات و محصولات میباشد. اونهم در هوای بسیار گرم تابستان ، الحق که با رنج و مشقت و استرس فراوانی همراه است .
با این اوصاف اکنون تصور کنید که این فعالیت با روزهداری نیز ادغام شود . ( 1- گرمای تابستان 2- تلاش و کار پر مشقت برداشت برنج 3- روزه گرفتن در این شرائط ) حتی تصور جمع شدن این سه پدیده در کنار هم نیز عذاب آور است چه رسد به اینکه به چشم ببینی که عده ای از هموطنان بطور واقعی و عینی به این سه بلای زمینی و آسمانی مبتلا شدهاند .
35 سال پیش که گذر ماه رمضان توی تابستون افتاده بود . پدرم برای تبلیغ به مناطق خوش آب و هوای روستاهای دماوند(کوهان - وادان - آبسرد و....) میرفت و برخلاف رمضان سایر فصول ، خانواده را نیز با خود همراه میبرد . من که اونوقت ها پانزده ساله بودم دهه اول رمضان را با خانواده در دماوند میماندم و دهه دوم را به آمل ( غیاثکلا ) میآمدم و دههی سوم را مجدداً نزد خانواده برمیگشتم . بدینترتیب 10 روز از ماه رمضان را در کنار خویشاوندان برنجکار خویش ، شاهد فعالیت سرسختانه آنها جهت تراش ساقه های برنج و کسوگیری و کرزنی و .... بودم . بدون اغراق مشاهده وضعیت ناگوار و تعب آلود زارعین برنج برایم بسیار خجالتآور بود . زیرا ما سایهنشینان حتی حاضر به پذیرش روزهداری ، زیر وسایل خنککننده در هوای گرم قم نشده و به مناطق سردسیر دماوند پناه برده بودیم در حالیکه بستگان و خویشان ما با زبان روزه زیر آفتاب داغ و شرجی ، عرقریزان مشغول دشوارترین کارها بودند.
و تازه این مربوط به اون سالها بود که شرائط ما سایهنشینان تفاوت خیلی زیادی با شرائط این تلاشگران نداشت ولی الآن این خجالت و شرمندگی صد چندان بیشتر و بمراتب مضاعفتر از آن روزگاران است .
چون تصمیم احساسی و غیر کارشناسانهی کاهش ساعت کار کارمندان در ماه رمضان طی چند سال اخیر از طرف دولت که معلوم نیست چه هدف و مقاصدی را دنبال مینماید در مقایسه با کار و تلاش این هموطنان برای ما اداریهای زیر کولر نشین ، جز خجالت و شرم حاصلی دیگر ندارد .
پدر بزرگی میگفت : یاد باد آن سالهایی که با خدا بیشتر دوست بودیم . در گرمای طاقت فرسا ، 30 روز ماه رمضان را با زبان روزه ، از اول صبح تا غروب به کار مشغول بودیم .چه شکوهی داشت و چه لذتی .
در پاسخ گفتم پدر جان هم اکنون نیز هستند کسانیکه در شرائط بدتر از آن روزگاران ، سناریوی عبادت در عبادت را به زیبایی به نمایش گذاشتهاند . فقط کافیست قدری چشم دلمان را بازتر کنیم و ببینیم که سنگ محک خدا برای بسیاری از هموطنان بمراتب سختتر از ماست .
یکی پرستار است و یکی راننده تاکسی است و یکی کارگر ساختمان و یکی هم رفتگر خیابانهای شهرمان و یکی ............
اینها تماما کسانی هستند که جلوی چشممان هستند و سختی کارهایشان را میبینیم .
اما باز هم این شغلی است که میتوان دید اما یک عده هم هستند که سخترین کار را دارند ، کمترین حقوق و مواجب و درآمد را دارا هستند و بیشترین نقش را نیز برای امور جاری جامعه بر عهده دارند .
آری اینجا سنگ محک خدا سختتر است ، یعنی اصلاً قابل تصور نیست .
اینجا خلوص هر زحمتکش روزهدار را میشود با دانههای عرقشان سنجید که هر بار با غلطیدن روی صورتهای خاکستری گرفته رنگشان عوض میشود .
فکر
نمیکنم ( کشاورز برنجکار ، دهقان مزارع ، کارگر ، نانوا ، معدنکار ، و یا رفتگر پیر محله ) وقت کند پای لبتاپش
بشیند ! و این مطلب را زیر باد خنک کولر بخواند چرا که او الآن یا توی مزرعه هست یا پای تنور و یا ......