در پست قبل (خاطرات ورزشی 3 ) ، بعد از مشاهده والیبال نوجوانان و جوانان نوپای غیاثکلا و مشارکت در بازی آنها و گفتگو با بازیکنان و شنیدن درد دلهایشان ، متوجه شدم که عدهای دیگر از جوانان غیاثکلا از دوسال پیش تا کنون با بازی فوتسال ارتباط مستقیم داشته و علیرغم مشکلات و دشواریهایی که با آن مواجه هستند ، صبح هر جمعه را به این امر اختصاص دادهاند .
این گروه ازجوانان با اینکه همه در یک مکان ساکن نیستند تا هر جمعه به راحتی بتوانند گردهم جمع شده و به ورزش بپردازند ، ولی باز علیرغم مشکلات با اراده و اشتیاق بس ستودنی و ضمن رعایت صرفه و صلاح مادی ، بگونهای برنامهریزی نمودهاند تا از مکانهای مختلف ( آمل - غیاثکلا - طولهسرا و....) به مکان ثالثی همچون مرزنگو که دارای سالن ارزانتر (نسبت به آمل و دابودشت ) میباشد عزیمت نموده و با یکساعت و نیم بازی و ورزش مفید ، خستگی و ملالت روحی و عاطفی خویش را التیام بخشند .
خوشبختانه برای اینجانب توفیق حاصل شد تا در روز جمعه دوازدهم خرداد ، در اجتماع گرم و صمیمی این گروه حضور داشته باشم و از نزدیک علاوه بر لمس مشکلات و مسائلی که با آن روبرو هستند ، از میزان مهارت و تسلط شان در این رشته ورزشی نیز وقوف یابم .
و البته من هم همانند مهندس محمدتقیغیاثی که چند ماه قبل بهمراه پسر ارشدش علی در بازی فوتسال این جوانان شرکت داشت ، آرزو کردم کاش اینچنین سالن و سولهای در زمین کاله غیاثکلا نیز ساخته میشد تا جوانان هر هفته مجبور نباشند با تحمل زحمت و مشقت ، چهار ساعت وقت خود را بخاطر یکساعت و نیم بازی مصروف نمایند .

باسر علیپور - نعمت حسینیان

عارف شیرویی - شمسالدّین غیاثی

جاویدعباسپور - فریدالدّین غیاثی - بهروز علیپور - نیما غیاثی - فاضل اسماعیلزاده - ابراهیم غیاثی

کمیل بزرگی - عارف شیرویی - بهروز علیپور - فاضل اسماعیلزاده - مصطفی غیاثی
سالن سرپوشیده مجتمع ورزشی روستای مرزنگو از ساعت نهونیم تا یازده صبح هر جمعه بمیزان یکساعت و نیم با مبلغ 130000 ریال در اجاره تیم فوتبال جوانان غیاثکلا میباشد .
ترکیب اولیه بازیکنان فوتسال منحصر به 10 نفر از جوانان غیاثکلا بود که برای تکمیل نفرات جهت یک بازی معمول و متداول ، تعدادی از جوانان فامیل نیز به آن اضافه شدند .البته گاهی بعضی از جوانان غیاثکلا در تعدادی از جلسات بطور پراکنده حضور دارند .
ترکیب 10 نفری جوانان غیاثکلا که از ابتدا بطور ثابت تشکیل دهنده تیم فوتسال میباشند عبارتند از :
1- شمسالدّین عیاثی 2-بهزاد علیپور 3- کریم علیپور 4- فریدالدّین غیاثی
5- نعمت حسینیان 6- یاسر علیپور 7- میثم علیپور 8- مصطفی غیاثی
9- محمدعلی علیزاده 10- مقداد علیپور
دیگر جوانانی که غیاثکلایی نبوده ولی از اعضای ثابت تیم میباشند عبارتند از :
1- جاوید عباسپور 2- عارف شیرویی
سایر جوانانی که گاهی اوقات به این گروه 12 نفری ثابت اضافه میشوند عبارتند از :
1- فاضل اسماعیل زاده 2- علی عباسپور 3- کمیل بزرگی 4- ابراهیم غیاثی
5- پیمان علیزاده 6- احمد آزادوار 7- نبی اله خرسندی 8-حبیب اله خرسندی
پر واضح است که شرح و بیان کاملتر از چگونگی و اوضاع فوتسال ، میبایست توسط بازیکنان اصلی تیم (که خوشبختانه بعضی از آنها نویسنده این وبلاگ نیز میباشند) صورت پذیرد . و شایسته است هر هفته هم گزارشی از ورزش خودشان یعنی فوتسال و هم گزارش از سایر ورزشهایی که در روستا و یا توسط اهالی روستا انجام میپذیرد همراه با عکس و مصاحبه در این وبلاگ یا سایر وبلاگهای وابسته ( مثل غیاثکلا نیوز ) ارائه نمایند .
ذیلاً عکسهایی که از بازی فوتسال روز جمعه 12 خرداد گرفته شده است مشاهده فرمائید .

یاسر علیپور- شمسالدّین غیاثی


بهروز علیپور - یاسر علیپور - نگارنده


ابراهیم غیاثی (دروازه بان)

عارف شیرویی - کمیل بزرگی - فاضل اسماعیلزاده - یاسر علیپور

محمدرضا غیاثی دروازهبان 50 ساله (نویسنده)
دابو منطقهی بسیار بزرگ تاریخی و ویژه از شهرستان آمل است که هم اکنون بیشترین سطح از جغرافیا و بیشترین نفوس ازجمعیت این شهرستان اختصاص به این منطقه دارد . منطقهی دابو از دو بخش دهستان دابوی جنوبی و دهستان دابوی شمالی تشکیل شده ، که اولی شامل 90 روستا و دومی دارای 28 روستا میباشد .
این منطقه در سال چهلم هجری قمری (سال 695 میلادی) چون مقر پادشاهی اسپهبد دابویه ( پسر گیلگاوباره ) شد ، به این نام موسوم گردید . در متون قدیم زبان فارسی(پهلوی طبرستانی) دابو بمعنی بماناد بود که مفهوم امروزی آن ماندگار و جاودانه میباشد .
اسپهبد دابویه ابتدا ولیعهد پدر در آمل بود و چون پدرش گیل گاوباره در مقر پادشاهی خود(پسایگیلان) درگذشت ، ابتدا وی جانشین پدر شد ولی در پی نزاع با برادر خویش (پادوسپان) ناگزیر گیلان و رویان را به پادوسپان سپرد و مازندران را برای خود برگزید و در منطقه ای نزدیک آمل استقرار یافت که از آن پس نام آن منطقه به دابو مشهور شد .
گیل گاوباره (پدر دابویه) خود فرزند گیلانشاه و گیلانشاه فرزند فیروز و فیروز فرزند نرسی و نرسی فرزند جاماسب و جاماسب فرزند پیروز و پیروز فرزند یزگرد دوم و یزگرد دوم فرزند بهرام گور بود .
نرسی جدّ گیل گاوباره عمویی داشت بنام قباد اول که چون فرزند ارشد فیروز محسوب میشد ، نخست به پادشاهی رسید . ولی وفتی به مزدک و مزدکیان پیوست توسط مردم ایران خلع گردید و حکومت به برادرش جاماسب سپرده شد . اما دیری نگذشت (دوسال بعد) که قباد مجدداً بر تخت شاهی نشست وپس از او پسرش خسرو انوشیروان دادگر پادشاه شد . منظور از ذکر این مطلب اینست که بدانیم قباد غیر از خسرو فرزند دیگری بنام کیوس داشت که کیوس نیز نوهای بنام باو داشت . و همین باو سرسلسله دودمان باوندی بود که باوندیان سالهای دراز اسپهبدان کوهستانهای لپور (مرکزهزارجریب) طبرستان بودند . و ضمناً دودمان قارنوندیان اسپهبدان کوهستانهای سوادکوه ، نیز از نسل سوخرا بودند و سوخرا در اصل سمت وزیری قباد را بر عهده داشت .
بعد از فتح ایران بدست اعراب و انقراض حکومت ساسانی ، مازندران و گیلان باحضور سه دودمان از نسل پادشاهان ساسانی ( آل دابویه و پادوسپانیان ، باوندیان ، قارنوندیان ) چندین سده در مقابل مهاجمین حکومتهای مختلف اسلامی ( خلفای راشدین ، امویان ، عباسیان و ....) مقاومت نموده و از سیطره و سلطه آنها در بعضی از قسمتهای مازندران جلوگیری نمودند تا آنجا که حاکمیت پادوسپانیان تا زمان صفویه بر منطقه رویان جنوبی و طالقان استمرار داشت .
هرچند از خاندانهای فوق ، اسپهبدان آل دابویه کمتر از بقیه دودمانها (فقط 119 سال) در مقر خویش منطقه دابوی آمل امارت داشتند ولیکن طی این سالها بعنوان دولت مرکزی نقش ایفاء نموده و باوندیان و قارنوندیان تا هنگام زوال آلدابویه (سال 108 هجری فمری - سال 761 میلادی ) تحت سیادت اسپهبدان دابویه حکومت مینمودند .
در دوران حکومت دابویه کسی متعرض طبرستان نشد ، زیرا سالهای حکومت او همزمان با درگیری خلیفه چهارم علی ابن ابیطالب و معاویه بود و حکومت مرکزی اسلام از طرفی مشغول اختلافات و حوادث عراق و شام و عربستان شده بود و فرصتی برای ادامه فتوحات در مناطق تسخیرنشدهی ایران را نداشت و از طرفی لشکر مهاجم عرب درگیر حفظ و حراست از متصرفات خویش در مرزهای شرقی ایران بودند و توان درگیریهای دیگر را نیز نداشتند . علاوه براینها عبور از کوهستانهای رسوخ ناپذیر البرز و حضور چهار حاکمیت مقتدر از نسل شاهان ساسانی که برخوردار از پشتیبانی غیور مردان طبرستانی ودیلمی نیز بودند ، امکان هرگونه یورش و تعرض را از مهاجمین عرب میگرفت .
شایان ذکر است توفیق اسپهبدی دابویه در طول 16 سال حکومتش ، فقط منحصر به حفظ قلمرو پادشاهی از هجوم اعراب نمیشد بلکه طی این مدت او موفق شده بود محدودهی پادشاهی حویش را تا نیشابور گسترش دهد .
پس از فوت دابویه (در سال 56 فمری - 711 میلادی) پسرش فرخان اول ، اسپهبدی مازندران را برعهده گرفت . حکومت فرخاندابویه معاصر با حکومت بلا منازع معاویه بود و چون معاویه از مسائل و منازعات داخلی فراعت یافته و حکومتش ثبات گرفته بود ، لذا دنباله فتوحات عربی اسلامی را در خاک ایران از سرگرفت .
در راستای این سیاست ، یکی از سرداران معاویه بنام مصقله بن الهبیز به معاویه قول داد تا با 4000 رزمنده ، طبرستان را فتح نماید . یورش مصقله در سال 58 فمری به طبرستان شکستی تلخ را برای او و همراهانش به بار آورد . او و سپاهش برای حمله ، مسیر مستقیم ری تا آمل و گردنههای پر پیچ و خم آن را برگزیدند و در همان گردنهها بدون حتی مختصر جنگی با فرخان که اکنون به جای دابو پادشاه طبرستان بود ، کشته شدند . البته در زمان فرخان ، اعراب چندین بار به طبرستان حمله کردند اما پیوسته شکست میخوردند زیرا شجاعت و کیاست و مردممداری فرخان مانع از پیروزی آنان بود . بهمین جهت اعراب فرخان را ملقّب به ذوالمناقب نمودند.
اسپهد فرخان اول تا سال 73 فمری به خوبی در برابر اعراب مقاومت نمود ، و قلمرو خویش را بخوبی از نفوذ سلطه ای اعراب حفظ کرد ، او یکی از بزرگترین و مقتدرترین پادشاهان طبرستان بود که از 711 تا 728 میلادی بر طبرستان فرمانروایی میکرد .
با قیام ابومسلم خراسانی در سال 102 هجری فمری و به سبب تزلزل پایههای خلافت امویان و آمادگی انتقال خلافت به عباسیان ، خوشبختانه تا زمان خلافت منصور دوانیقی دومین خلیفه عباسی کسی به فکر طبرستان نیفتاده و مزاحمتی فراهم نیاورد . از این رو مردم طبرستان در دوران آل دابویه که از 695 میلادی تا 748 میلادی توسط اسپهبدان به شرح ذیل اداره میشد ، در آرامش و آسایش بودند .
1- دابویه ( از 695 تا 711 میلادی مقارن با 40 تا 56 هجری فمری)
2- فرخان اول یا فرخان بزرگ (از 711 تا 728 میلادی مقارن با 56 تا 73 هجری فمری)
3- دادمهر ( از 728 تا 740 میلادی مقارن با 73 تا 86 هجری فمری)
4- فرخان دوم ( از 740 تا 748 میلادی مقارن با 86 تا 94 هجری فمری)
پنجمین فرمانروای آل دابویه اسپهبد خورشید در سن چهارده سالگی در سال 748 میلادی (94 قمری) به پادشاهی رسید و اوائل سلطنت او همزمان با سقوط امویان بدست عباسیان به فرماندهی ابو مسلم خراسانی بود . با کشته شدن ابومسلم بدست منصور دوانیقی از سوی پیروان ابومسلم قیامهایی بر ضد عباسیان صورت گرفت که اسپهبدان نیز تحرکاتی در این قیامها ازخود بروز میدادند . همین موجب شد تا منصور دوانیقی نسبت به فتح طبرستان عزم خویش جزم نماید .
بر این اساس منصور ولیعهد خود مهدی را به ری فرستاد تا هم از سرایت شورش خراسان به سایر نقاط جلوگیری کند و هم برای فتح طبرستان زمینهسازی کند . متاسفانه اتکاء به شیوه های مکارانه توسط مهدی و از طرفی بیتجربگی اسپهبد خورشید باعث شد تا نفوذ عباسیان در قسمتهای جلگهای طبرستان زمینه را برای شبیخون داخلی فراهم نماید بطوریکه همین امر به سقوط آل دابویه در سال 107 قمری برابر با 761 میلادی و تصرف و فتح طبرستان (بجز کوهستانهای تحت اختیار باوندیان و قارنوندیان ) منجر گردید .
دو هفته قبل غروب پنجشنبه یازدهم خرداد به اتفاق خانواده و 3 تن از پسرانم ، وارد غیاثکلا شدم . چون شب جمعه بود مستقیم به سمت آرامگاه نرگس رفتیم تا ثوابی از زیارت اهل قبور بهره گیریم . به محض ورود به قبرستان چشم ما به عدهای نوجوان غیاثکلایی افتاد که در قسمت جنوبی گورستان مشغول بازی والیبال بودند. بعد از خواندن فاتحه ، به صحنه بازی نزدیکتر شدیم و ضمن تماشای والیبال با بازیکنان آشنا شده و با ایشان به گپ و گفت پرداخته و اندک زمانی نیز در بازیشان مشارکت نمودیم ، لطفاً شرح و تصویر این گفتگو را ذیلاً پیگیری فرمائید .

بعد از اینکه از آنها جدا شدیم و داخل اتومبیل نشستیم ، همه تخت تأثیر این دیدار و گفتگو بودیم ، در این وضعیت زبان دو فرزندم که در آمل سکونت دارند نیز به گلایه و شکایت و درددل کردن باز شد و در خصوص مشکلات فوتسالی که هر هفته صبح جمعه به اتفاق چندتن از جوانان لیسانس و فوق لیسانس و دانشجوی غیاثکلا در مکانی دور از غیاثکلا برگزار مینمایند سخن گفتند . متعاقب آن مقرر شد تا اینجانب شخصاً در مکان فوتسال حضور یافته و از نزدیک ضمن تماشای بازی آنها ، از مشکلات آنها نیز آگاه شوم .
از آنجا که زمان مقرّر برای بازی فوتسال ساعت نه و نیم صبح جمعه (فردای همانروز) در سالن ورزشی روستای مرزنگو بود لذا نیاز به صبر و تحمل زیادی برای گذشت زمان نبود .
بالاخره آنروز شب ، و آنشب نیز صبح شد . و طی هماهنگی مجددی که مابین بازیکنان فوتسال (که بعضی در غیاثکلا و بعضی در آمل و یکنفر نیز در طولهسرا ساکن بودند) صورت گرفت ، سرانجام گروه رآس ساعت 9/5 در مکان اشاره شده ( سالن سرپوشیده مجتمع ورزشی مرزنگو ) حضور یافته و همچون روال گذشته به بازی مشغول شدند .
شرح و توصیف بازی فوتسال جوانان غیاثکلا در پست و نوشتار بعدی تقدیم میگردد .
اکنون مطالبی چند از والیبال نوجوانان غیاثکلا به استحضار میرساند :
یکی از بازیکنان (آقای مهدیغیاثی فرزند علیمحمد غیاثی) ، نظر ما را به تور والیبال که همه جایش پاره شده بود و بیشتر از صدجای آن گره خورده بود ، جلب نمود .

آقای وحید رمضانی (فرزند قاسم رمضانی شعبانی) با دلخوری زیر لب زمزمه کرد "از ماست که برماست" ، من که تصور میکردم این گفتهاش شاید حکایت از بی توجهی مسئولان ورزشی شهرستان آمل داشته باشد . گفتم به کدام اداره و سازمان مراجعه کردید . در پاسخ گفت نه منظورم پسر عموهایم هستند که سالها در مقام دهیاری و شورای روستا ، هیچ کمکی به ورزش روستا نکرده و جوانان و نوجوانان را فراموش کردهاند .
آقای سعید رمضانی (برادرِ وحید) در تائید حرف برادرش ، سری تکان داد و گفت کسانیکه امروز در جایگاه مسئولیت این روستا نشستهاند روزی خود ورزشکار و با همین مشکلات روبرو بودهاند ، پس باید بهتر ما را درک کنند و برای ما امکانات فراهم کنند .
آقایان میلاد و علیرضا رمضانی (فرزندان اصغر رمضانی شعبانی) ، با اشاره به اینکه مکان سکونتشان شمال غیاثکلا در جوار کاله میباشد اظهار داشتند: برای ما رمضانیهایِ شعبانیتبار که تعدادمان زیاد است خیلی خیلی راحتتر است تا به کاله که بسیار به ما نزدیک است برویم و نخواهیم اینقدر راه را طی کنیم تا به قبرستان (واقع در جنوب غیاثکلا) بیائیم . ولی چه کنیم که زمین کاله سالهاست که بی استفاده افتاده و همین زمین میتواند با هزینهی کمی برای بازی فوتبال و والیبال روبراه و آماده شود که متاسفانه کسی به فکر نیست .
![]()
![]()


آقای مهدی حسینزاده (فرزند قابیل) با بغض فرو خوردهای ، فقط به پای برهنه خودش اشارهای کرد و دیگر هیچ نگفت .

و برادرش آقای سلیمان حسینزاده ، بجز خندهای تلختر از زهر ، پیام بهتری نداشت تا عنوان کند .
![]()

آقای مظاهر محمدی (فرزند رمضان محمدی) زبان در کام گرفت و با فشار محکم به توپی که در دستانش داشت به ما فهماند که تنها امکاناتشان همین توپ است و بس .

آقای رضا اسماعیلی (فرزند حیدر و نوهی الهقلی) زیر بار غصه کمرشکنی که در دل داشت تاب ایستادن نیافت و بجای پاسخ به دوربین ، سرش را چرخاند تا اشک حلقه شده در چشمانش از دید دوربین پنهان بماند .

آقای پارسا سیفی (فرزندحبیب سیفی) ، از غیظ محرومیتهایی که سر راه ورزش داشتند ، چارهای جز گره کردن مشت خود نداشت و در همانحال نگاه شماتتبار خود را به دوربین دوخت .

نهایتاً (آقای چنگیز یا عرفان افراسیابی) کم سنترین بازیکن گروه نوجوانان غیاثکلا ، با مقایسه والیبال خودشان نسبت به والیبال سه سال پیش جوانان این روستا که داییاش (آقای تقی علیزاده ) در آن بازی میکرد و از نعمت لباس ورزشی و مکان بهتری برای بازی برخوردار بودند آرزو میکرد تا روند قهقرایی ورزش غیاثکلا ، جایش را به رشد و شکوفایی بدهد و سال به سال اوضاع بهتر از قبل شود .
![]()









صد سال به سالهای قبل
ایام نوروز در من حالتی از شادی و حزن توأمان به وجود میآورد . نمیدانم چرا . شاید بعضی از اهالی غیاثکلا (هرچند اندک) نیز مثل من باشند و من این مطلب را برای همین عده مینویسم . به نظر می آید چیزهایی داشتهایم که امروز نداریم و فکر چیزهایی که داشتهایم و از دست دادهایم ما را غمگین میکند . مثلا یاد نوروز سالهای پیش (هر سال نسبت به سال قبل و سالهای پیشتر) ، یاد بگو بخندهای بدون دلنگرانی در دید و بازدیدها و گشتوگذارها ) .
در سالهای دورتر وضعیت بدانگونه بود که برای همه امکان شاد بودن وجود داشت . در غیاثکلا خانهها ساده و بی آلایش بود و همه محصور در باغ و گیاه و دارودرخت و مملو از نغمههای پرندگان خوشخوان و صدای جیرجیرکان و قورباغهها ، با مردمی ساده و صمیمی ، که اگر تلویزیون و پیامهای نوروزی و نمایشات و موسیقی های کاذب و تصنعی وجود نداشت ، بجایش میتوانستی از گفت و گوها و نقل خاطرات و ابراز محبت کردنهای راستین و پر مهر بستگان و آشنایان دل خویش را طراوت بخشیده و از خوشی و شادی ماندگار بهرهمند شوی . اگر امکان گرفتن اسکناسهای درشت عیدی اندک بود ، بجایش میتوانستی با تخم مرغ رنگییهایی که از دست مادربزرگان و عمهها و خالهها و زنعموها و زندائیها و دیگر کدبانوهای قوم میگرفتی ، دنیایی زیبا و سرشار از شادی و شادکامی برای خویش بسازی و در آن عطوفت و عشق را به تماشا بنشینی .
در آن سالها ، گرچه هیچکدام از این امکانات پر زرق و برق و خوراکیهای جورواجور نبود ولی وجود اندک خوراکی ( در حد تکه نان و یا کلوچه محلی ) که از دست پرمهر پدربزرگ یا مادریزرگ و یا بزرگان و بانوان فامیل میگرفتیم ، احساس شادی و خوشی بیشتر میکردیم . در آن روزگار با اینکه خیلی از چیزهایی که امروز هست نبود ولی انگار که همه چیز بود ، چون دلنگرانی نبود . همین دلنگرانیهایی که روزگار امروز خیلی از اهالی روستا را تیره کرده است و مثل خوره درون آنها را میخورد .
یک چیز میخواهم بگویم که میدانم با اَخم و تَخم و ابرو در هم کشیدن تحصیلکردگان و لب ورچیدن سیاسیون روستا روبرو خواهد شد و آن این است که بیائیم عید سال بعد را با ایجاد فضا و شرائطی شبیه روزگاران قدیم ( به دور از تلویزیون و امکانات مدرن امروز و فارغ از روشها و آداب جدیدی که جایگزین سنتهای قدیم شده است ) ، بمنظور دستیابی به شادی عمیق و ماندگار ، مورد تجربه و آزمون قرار دهیم .
گفتم شادی عمیق و ماندگار . شاید بگوئید شادی شادی است چه فرقی دارد ؟ دیگر ماندگار یا زودگذر ندارد ؟ در پاسخ باید گفت : نوع و اندازه شادی نسبت به آدمی که شاد میشود متفاوت است . این درست نیست که شادی را برای همه ، همطراز بخواهیم . زیرا میان شادی هر فرد با شادی دیگری فرق هست و هر فرد با محرکهای خاص خویش احساس شادی مینماید .
شادی ، یک سری فعل و انفعال شیمیایی در درون هر یک از ماست که به کمک محرکهای شادی ایجاد و موجب باز شدن لب و دهن تا بناگوش میشود ، و ما مبتنی بر شدت و ضعف شادی و سروری که حاصل مینمائیم ، احساس سبکی و امید نموده و یک لحظه تصور می کنیم دنیا چقدر قشنگ و دلچسب شده است .
امروزه چون روابط عطوفانه و محبتآمیز فیمابین اهالی روستا مثل گذشته و گذشتگان نیست ، بنابراین باهم بودنمان در ایام نوروز چندان ایجاد شادی نمیکند ، و لذا برای شادشدن با دید و بازدیدهای تشریفاتی و نمایشی به ابراز محبتهای صوری پرداخته و آنگاه که از هم خسته میشویم ، در کنار هم بصورت دسته جمعی با تماشای برنامههای مفرح تلویزیون ، شادی سطحی و زودگذری برای خویش حاصل مینمائیم . و نظر به اینکه نگرانی و دغدغهها ، دل و دماغی برای ما نمیگذارد ، متاسفانه همان شادی سطحی منجر به بحث و بهانهگیریهای واهی میشود و حالاتی در ما ایجاد میکند که انگاری با هم دعوا داریم . و اغلب یک اختلاف نظر کوچک میان ما به سرعت تبدیل به نزاعهای ریشهدار و بزرگ میشود .
براستی هیچگاه اندیشیدهایم که چرا اعصابها اینقدر دربوداغان و چهرهها اینقدر تیره و دژم است؟
پر واضح است که شادی نیاز به آرامش فکر دارد و این روزها احساس پوچی و بی آیندگی باعث آزار و سلب آرامش از ما شده است. در این شرائط چون درک شادی بطور مستمر حاصل نمیشود لذا تاثیرگذار و ماندنی نیست و خندهها لحظهای و بیمبنا شدهاند .
میبینم کمی غمگین شدید . میگویند همیشه روزنی به سوی آیندهی بهتر هست. وجود این روزن هم میتواند عامل شادی باشد . براستی آیا چنین هست ؟ این را شما باید جواب دهید.